بچه که بودم فکر میکردم چادری ها مومنند! یا معنای مومن واقعی رو نمیفهمیدم یا اینکه به فکر کودکانه ام خطور نمیکرد که حتی چادری ها هم ممکنه مومن واقعی نباشن و اشتباه کنن ، چه بسا اشتباهاتی که کاملا مغایر با اسلام باشه... امروز میدونم به صرف چادر و نماز و روزه نمیشه یکی رو مومن محسوب کرد، چون طرف ممکنه زبونشو آلوده به غیبت و دروغ و تهمت بکنه ، چیزی که خودم توی زندگی روزمره م دیدم و ناراحت شدم. دوگانگی آدمو اذیت میکنه، کاش همه چی با هم سازگار باشه، کاش آدما ارزش کارای خوبشونو با تاثیر همه جانبه ی همون دینی که پذیرفتنش، تو زندگیشون حفظ کنن و اجازه ندن خدشه ای بهش وارد بشه
امروز میدونم که روحانیونی که درس مشترک خوندن با هم اختلاف دارن! بالاخره یکی حق ه و یکی باطل، آدم باید بتونه تشخیص بده. خدای متعال بهمون "عقل" داده که بتونیم خوب و بد رو از هم تمیز بدیم. بتونیم بعد از دیدن اون سیدی بفهمیم که قضیه ی "نور" مطرح شده یا خیر! و بعدشم اگه کسی کتمانش کرد بتونیم به دیده ها و شنیده هامون رجوع کنیم و تشخیص بدیم که دروغ بوده یا نه. تشخیصش اصلا کار سختی نیست، نمیدونم چرا بعضیا کم لطفی میکنن و نمیخوان حقایق رو قبول کنن. یادمه معنی کلمه ی "تحجر" توی کتاب دبیرستان یه چیزی شبیه به این بود: "شکل گرفتن عقیده ای در ذهن کسی به طوری که تغییر آن غیر ممکن باشد." و وای به روزی که این عقیده با چشمانی بسته شکل گرفته باشه. این یکی از کامنتایی ه که یه نفر در جواب من توی وبلاگ یکی از دوستان گذاشته بود: "برات متاسفم که بعد حرفای آقا هنوز تهمت دروغگو بودن رییس جمهورو تکرار می کنی" آخه من به این چی بگم؟!
بچه که بودم تلویزیون رو دوست داشتم ،چون کارتون پخش میکرد... امروز بهش اعتماد ندارم ، یاد گرفتم که شک کنم و زود باور نکنم. توی سایت خوندم (صحت این خبرها رو تایید یا تکذیب نمیکنم ، بلکه نقل میکنم) که توی شیراز به پسر جوون ۱۸ ساله ای و هم سلولی هاش تجاوز شده ، در صورت درستی این مطلب آیا می تونیم بگیم که ما تو ایران همجنس باز نداریم؟! آیا کسی که حتی به امنیت کشور هم خللی وارد کرده سزاوار چنین برخوردیه؟! اون هم از جانب مجریان "قانون"... قانون، کلمه ای که هویتشو توی این مملکت داره از دست میده ، کلمه ای که شنیدنش آزارمون میده چون دلمون میخواد شاهد اجرای "قانون حقیقی" باشیم اما چیز دیگه ای رو مشاهده میکنیم. باز هم توی سایت خوندم که به بازداشت شدگان ادرار و مدفوع خوراندند ، درستیش رو تایید نمی کنم اما حتی تصورش هم برای "انسان" خوشایند نیست. و نکته ی دیگه ای که از زبان خود شخص شنیدم این بود که وقتی بازداشت بوده بهش اجازه ندادن نمازشو بخونه! آیا احکام اسلام جاری شد؟! آیا مجریان واقعی قانون حق دارن مانع نماز خوندن یه نفر بشن؟! آیا اراذل و اوباش لباس های یکجور دارن و با هم متحدن و هماهنگ عمل میکنن؟! چرا تلویزیون هیچ کدومشونو نشون نمیده که دیگران هم باهاشون آشنا شن؟!
خدای بزرگ و مهربون ، به حق همین اشکایی که الان رو صورتم جاریه قسمت میدم کمکمون کنی بتونیم کسانی رو که چشماشونو بستن بیدار کنیم و از غفلت نجاتشون بدیم...
+ نوشته شده در شنبه سیزدهم تیر 1388ساعت 2:59  توسط نخ
|
توی این یک سال اتفاقات زیادی افتاده و اشتباه از من بوده که هرکدوم رو به موقع ننوشتم و جمع شدن... و الانم ذکر همه ی اون موارد در قالب چند پاراگراف شدنی نیست. بگذریم از اینکه حافظه ی منم یاری نمی کنه!
توی این مدت سعی کردم مطلب جنجال برانگیز ننویسم که توی کامنت دونی دعوا و بحث راه بیفته. مثل چیزایی که تو بعضی وبلاگا مشاهده کردم که گاهی به خاطر یه سوء تفاهم بحث بالا گرفته بود و ... خوشبختانه اینجا از این برنامه ها نبوده . بگذریم ...
خب. از کجا شروع کنم؟!
مرداد ۸۷ با چندتا از بچه های گروه کوه دانشکده رفتیم پیازچال (اولین قله ی رسمی من بود) بنده اون روز از کرم ضد آفتاب استفاده نکردم. واقعا وسیله ی مفیدیه! بعدش چوبشو خوردم: بینی ام و پوست هر دو دستم تا چند سانتیمتر بالاتر از مچم بدجور سوخت. طوری که اگه آستین باهاش تماس می داشت ناراحتم می کرد. هنوز هم بعد از حدود یک سال دستام دو رنگه! خلاصه قیافه م مضحک شده بود. چندتا عکس هم از خودم گرفتم! کندن پوست صورتم لذت بخش بود! این کارا رو دوست دارم: گاهی چسب همه کاره ی رازی میریزم رو دستم و وقتی خشک میشه شروع به کندن میکنم!
بهمن ۸۷ رفتیم به قولی "کنکور ساندیسی" ارشد بدیم! برای اینکه ببینیم اوضاع چطوریه و با جو آشنا بشیم و این حرفا... با بدبختی رسیدیم اوین. دانشگاه شهید بهشتی. هوای خراب، ترافیک، سربالایی، بوی لنت و اضطراب اینکه یه وقت جا نمونیم. خلاصه رفتیم نشستیم و از ۱۱۰ تا سوال به ۱۰ تاش پاسخ دادم که چندی پیش که رتبه ها اومد حساب کردم دیدم ۴ تاش غلط بوده! یه کیک بیخود هم بهمون دادن! چند روز بعدش کاشف به عمل اومد که تو حوزه ی پسرا ساندیس هم دادن! عجب... همینه رتبه های اونا بهتر شده دیگه! قرار بود با بچه ها با هم برگردیم. اما من برگه رو تحویل دادم و اومدم بیرون. خیلی سرد بود. کاپشنم پیش فاطمه بود. اونم هنوز نیومده بود بیرون. شاید تو عمرم اونقدر سردم نشده بود. خیلی بد بود. اجازه هم نمیدادن وارد سالن بشیم. خلاصه حدود یک ساعت طول کشید تا فاطمه هم اومد بیرون. در طول اون مدت چندتا آشنا دیدم و اونا هم در جهت نجات من از سرما کوشیدن! بالاخره اینم تجربه ای بود.
فروردین ۸۸ ، انجمن اسلامی . اولین برخورد رسمی من با محسن بود . از این آشنایی خرسندم و ازش به عنوان یک اتفاق خوب یاد می کنم. ایشونم خیلی به بنده لطف دارن. سومین قله ی رسمی بنده در این ماه زده شد. قله ی اسپیلت . بعدشم رفتم خونه تلویزیون فیلم سینمایی "دماغ" رو گذاشته بود!
اردیبهشت ۸۸ ، اردوی شیراز. بار اولی بود که میرفتم. خیلی خوش گذشت. اینم یه تجربه ای بود. یه سفر چند روزه ممکنه کلی چیز به آدم یاد بده.
+ نوشته شده در پنجشنبه یازدهم تیر 1388ساعت 14:25  توسط نخ
|
بنده ایمان دارم که خدایم به من آگاه تر است
دوستی کمرنگ شد
بعدِ شش روز کماکان خبری نیست که نیست
رابطه بیرنگ شد
ترسیدم
نکند من به گناه افتادم؟!
نکند بوسه ای از جنس خیال
که نثارش کردم
خشم را در دل او کاشت و رفت؟!
نه! هوس نیست درون دل من
کاش می دانست که آلوده به آلودگی رنگ و هوس نیست
در دل این کودک
حسّ پاکیست که در قالب یک جمله بیانش کردم:
"دوستت دارم"
کاش او می فهمید...
ای خدا
هرچه صلاح است همان می خواهم
نخ-خرداد ۱۳۸۷
+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و چهارم اردیبهشت 1388ساعت 13:28  توسط نخ
|
دوشنبه ، ۱۴ بهمن ۱۳۸۷
(دو کودک) :
- دندونای من دوتا افتاده
- مال منم دوتا افتاده
...
(پسربچه دستفروش) :
۳ بسته ۵۰۰ (دستمال کاغذی)
...
ایستگاه بعد امام خمینی
...
امام خمینی ؛ مسافرین محترمی که قصد ادامه مسیر به سمت ایستگاه میرداماد...
...
(زن دستفروش) :
-گوشواره ، گردنبند...
...
ملت
...
بهارستان
...
(زن دستفروش) :
- خانوما ؛ تلای نگین دار ۱۰۰۰، تل ماهواره ای ۵۰۰ ، کش مو دارم جفتی ۵۰۰
...
ایستگاه بعد امام حسین (ع)
...
دانشگاه علم و صنعت ؛ مسافرین محترم ایستگاه پایانی می باشد ، خواهشمند است بعد از توقف کامل قطار را ترک نمایید.
پی نوشت :
-یه روز هم دیدم از واگن آقایون یه آقای جوراب فروش داره خارج میشه ، پس آقایونم از این بازار بی بهره نیستند!
-اجناسی که عرضه می شد بیشتر از موارد ذکر شده بود ، دم عید بازارشون داغ تره! تشریف ببرید ببینید.
-بعضی از فروشنده های خانوم خیلی شیک پوشن! تا لحظه ای که بساطشونو باز نکردن نمی تونی تشخیص بدی که طرف دستفروشه. قدیما ظاهر دستفروشا تابلوتر بود. یه جورایی مد شده این کار. تجارت در مترو! هیچ کس هم مانعشون نمیشه...
+ نوشته شده در دوشنبه چهاردهم بهمن 1387ساعت 19:8  توسط نخ
|
به طواف کعبه رفتم به حرم رهم ندادند
که تو در برون چه کردی که درون خانه آیی؟
+ نوشته شده در دوشنبه بیستم آبان 1387ساعت 22:15  توسط نخ
|
تا خم نشوید کسی نمی تواند سوارتان شود!
+ نوشته شده در پنجشنبه چهاردهم شهریور 1387ساعت 0:21  توسط نخ
|
پس از مخفی کردن قبض جدید تلفن از پدر گرامی که به احتمال قریب به یقین طبق روال ماه های پیشین، پس از رؤيت اعداد و ارقام نجومي لب به اعتراض مي گشودند و طي مراسمي اينجانب را از اسراف برحذر مي داشتند و موجبات شرمندگي ام را فراهم مي آوردند و الحق و الانصاف كه حق با ايشان بود و اشتباه از بنده ، تصميماتي اخذ گرديد!
داشتم مي گفتم ، در همان اوايل كه از محتواي آن برگه ي سفيد و آبي آگاه گشتم ، بر آن شدم كه اندكي معقول تر رفتار نموده و با توجه به مبلغ قابل توجهي كه متعلق به كاركرد شبكه ي هوشمند بود ، تصميم به تعديل در استفاده از اين نعمت مخابراتي گرفته و درصدد برآمدم كه رفتار خويش را اصلاح نموده و اندكي به وجدانم رجوع كنم كه : آخه دختر جون اين چه وضعيه؟! مگه مرض داري اسراف مي كني ؟ هر چيزي حدي داره ، رعايت كن ديگه! مردم نون ندارن بخورن اون وقت تو ... واقعاً كه!
سپس به جستجوي راه و روشي پرداختم كه اوقات فراغتم را پر كنم ، اما افسوس كه كتاب داستان خواندن هم گاهي حوصله ي آدم را سر مي برد! پس من چه كار كنم؟ 
نتيجه ي اخلاقي:
۱- مياي نت چي كار؟ اصلاً كي بهت گفت بياي وبلاگ از خودت در كني؟!
۲- بشين تو خونه ، ظرفا رو بشور ، جارو كن ، آشپزي كن!
۳- كتاب بخون ، آدم باش! 
۴- صبر كن ، يه ماه ديگه سال تحصيلي شروع مي شه ، از تنهايي درمياي ...
۵- هر كاري مي كني بكن ، فقط حواستو جمع كن كه پشيمون نشي 
+ نوشته شده در جمعه یکم شهریور 1387ساعت 14:2  توسط نخ
|
همیشه هر بلایی که سرت میاد تقصیر خودته. چرا دنبال مقصر می گردی؟ مقصر اصلی خودتی که بی گدار به آب می زنی و بدون اینکه به عاقبت کارات فکر کنی می تازی و جلو میری...
تصاویر یک عشق شکست خورده که مدام جلوی چشمات رژه میره و هر از گاهی باز هم پررنگ می شه و شاید هم قطره اشکی به یاد خاطرات خوب گذشته و در حسرت از دست دادنش از چشمت جاری بشه...
تقصیر خودته که قبل از اینکه جنبه ی طرف مقابلت رو بسنجی ، باهاش رفاقت می کني كه اونم بين راه حالتو بگيره و اعصابتو خورد كنه .
تقصير خودته كه كارت به "كاش" مي افته!
تقصير خودته كه وقتي عصباني مي شي هر چي درّ و گوهر دنياست از دهنت خارج مي شه و اصلاً به اين فكر نمي كني كه در همين لحظاتي كه داري خشمتو با بيان كلمات ركيك بيرون مي ريزي ، اون رفاقت قشنگ داره خدشه دار مي شه و شايد هرگز مثل قبلش نشه...
تقصير خودته كه قبل از اينكه ديگران رو بشناسي در موردشون قضاوت مي كني -حتي توي دل خودت- و وقتي خلافش بهت ثابت مي شه شرمنده مي شي و خيلي بده كه آدم پيش خودش شرمنده بشه ، و بدتر از اون سرافکندگی در مقابل خدای بالای سرشه...
زود باش اخلاقتو درست كن!
بنشين بر لب جوي و گذر عمر ببين كاين اشارت ز جهان گذران ما را بس
+ نوشته شده در جمعه بیست و پنجم مرداد 1387ساعت 20:28  توسط نخ
|
راز خود با يار خود هرچند بتواني مگوي
يار را ياري بود ، از يار يار انديشه كن
+ نوشته شده در سه شنبه پانزدهم مرداد 1387ساعت 20:49  توسط نخ
|
دلمون خوش بود که یکی از مشترکین اپراتور اول هستیم و نسبت به سایر سیم کارت ها هزینه های کمتری شامل حالمون می شه که ناگهان دست تقدير ، سرنوشت رو جور ديگه اي برامون رقم زد و قيمت اس ام اس به ۲۲ تومن رسيد و از اون جايي كه بنده يكي از مشتركين اكتيو هستم كلي ناراحت شدم كه آخه چرا يهو بايد قيمت ۱.۶۴ برابر بشه (۱.۶۴=۱۳۴/۲۲۰). من اون نرم افزار فارسي رو هم دانلود كردم اما آبش با گوشيم تو يه جوب (جوي!) نرفت ...
حالا همه ي اينا به كنار ، هنوز سه سال نگذشته كه سيم كارتم براي بار دوم سوخت ، احتمالا به دليل كثرت استفاده بوده!
اه ، اصلا ميرم ايرانسل مي خرم 
+ نوشته شده در یکشنبه ششم مرداد 1387ساعت 10:41  توسط نخ
|