تبليغاتX
نمايي از افكار نخ نما شده

نمايي از افكار نخ نما شده

حاجی ، منم با خودت ببر قلیون کشی

نمی بری؟ باور کن دیگه می دونم نباید توش فوت کرد ، اگه فوت کنیم که ازمون دود درنمیاد ! لب نزدم تا حالا ، فقط یه بار ، باشه؟! بعدشم برام بستنی و آب نبات چوبی بخر که به خودِ واقعیم برگردم ...

پ.ن : به مخاطب محترم وبلاگم (که نظرشو در مورد پست قبلی حضوری بهم گفت) : شاید باورت نشه کلی خرکیف شدم اون روز ، آخه نظرت برام مهمه

+ نوشته شده در  جمعه بیست و چهارم مهر 1388ساعت 9:29  توسط نخ  | 

امروز تو اتوبوس دلم بوی گل مریم می خواست . می دونم تو گل نرگس دوست داری ... یادت افتاده بودم، چشم چپم خیس شد ، پاکش کردم. دیدی بعضی وقتا از یه چشم بیشتر اشک میاد؟ اصلا تا حالا از دلتنگی گریه کردی؟من هنوزم گاه گداری یادت می افتم و دلم هواتو می کنه . هرچند میدونم مال هم نیستیم و به اصطلاح مَچ نیستیم اما دله دیگه ، چه میشه کرد؟ دوران با تو بودن علی رغم سختی هاش برام لذت بخش بود ، ابهت خاصی برام داشتی . روزی که رابطه مون به هم خورد خیلی داغون بودم. سر کلاس زبان تخصصی دلم می خواست گریه کنم . هر چی بود گذشت . دیگه شبا منتظر اس ام است نیستم. خیلی وقته شعر نگفتم ، اینم مال یکی دیگه س، دوسش دارم :

من پذیرفتم شکست خویش را

پندهای عقل دوراندیش را

من پذیرفتم که عشق افسانه است

این دل درد آشنا دیوانه است

می روم از رفتن من شاد باش

از عذاب دیدنم آزاد باش

می روم شاید فراموشت کنم

در فراموشی ترک آغوشت کنم

می روم تا که بفهمی درد را

تلخی برخوردهای سرد را

+ نوشته شده در  سه شنبه چهاردهم مهر 1388ساعت 20:58  توسط نخ  | 

اسنک چیه؟

خوشمزه س ، اما وقتی از آقاهه پرسیدم که اون سس زرده چیه جواب سربالا بهم داد! که نکنه ما خودمون بریم درست کنیم و نون اونا آجر بشه... سه تا ۲۰۰ تومنی تو دستم بود که یه دختربچه بهم تذکر داد که آبی باید بدم! با برادر کوچیکش و مادرش بودن . از یه پسر دیگه هم که اونجا بود پرسید گشنته؟! بعد از مدتی هم به من گفت بچه ت کو؟!!! چند بار پرسید منم تحویلش نگرفتم ، بعدش برادرش گفت خاله بچه ت کو؟! و من باز هم سکوت کردم . دختره بهش گفت فضولی؟!

چند وقت پیش هم پشت چراغ قرمز بودم که یکی منو به جون بچه م قسم داد که ازش کبریت بخرم! خریدم... اما جدی من شبیه مامانام؟!

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و نهم شهریور 1388ساعت 15:7  توسط نخ  | 

همکلاسی

ماه رمضون دو سال پیش بود ، داشتم سریال اغماء رو میدیدم که یکی از بچه ها زنگ زد و خبر مرگ احمد رو داد ، وا رفتم ... اون شب حالم خیلی بد بود . کلا درک پدیده ی تولد خیلی سخت نیست ، در واقع سخته اما کسی خیلی به پیچیدگی هاش فکر نمی کنه و برای همین کنار اومدن باهاش آسونه چون آدم فکرشو درگیر نمی کنه ؛ چیزی نبود و حالا هست . اما پدیده ی مرگ ... کسی بود و حالا نیست. به دانشگاه فکر می کردم که چند روز بعدش شروع می شد و ما بودیم و احمد نبود ، به حضور غیاب استاد که وقتی به اسمش می رسه ... و همین اتفاق هم افتاد . سید احمد میرجعفرپور پیشه. اسمش رو نخوند چون کسی نبود که جواب بده . از اون به بعد همیشه غایب بود ...

لطفا برای شادی روحش فاتحه بخونید . ممنون

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و پنجم شهریور 1388ساعت 1:57  توسط نخ  | 

کودکی

آرزوهامون هم پا به پای ما بزرگ می شن . یه زمانی دلم می خواست کمد دیواری مون که خیلی بزرگ بود ، پر از پفک باشه . اون موقع ها حتی می ترسیدم تا مغازه ی آقا بهمنی که تا خونه فقط چند قدم فاصله داشت ، تنها برم! روز اول مدرسه هم گریه کردم . بعدها دلم می خواست اجازه داشته باشم تنهایی از خیابون رد شم ، دوست داشتم من هم کلید خونه رو داشته باشم! کم کم به خواسته هام رسیدم ، البته کمد دیواری مون هیچ وقت پر از پفک نشد! توی مدرسه با بچه ها فوتبال بازی می کردیم. دوست داشتم حرف ، حرف من باشه . کلی بچه ها رو اذیت می کردم . بعدها دوست داشتم رانندگی بلد باشم ، دیگه نمی ترسیدم تنهایی بیرون برم! دیگه اشک ریختن هام مربوط به جدایی چند ساعته از خانوادم نبود . آره ، من بزرگ شده بودم ...

+ نوشته شده در  چهارشنبه یازدهم شهریور 1388ساعت 11:8  توسط نخ  | 

خدایا! چقدر امتحانات سخته...

مدتیه میشناسمش ، از همون روزای اول فهمیدم روحیاتم باهاش سازگار نیست و دلم نمی خواد باهاش باشم. رفتار خاصی داشت. اکثر اوقات برخوردم باهاش سرد بود. نمی خواستم الکی مهربون باشم ، ازش دوری می کردم . بیمار بود. دوست داشت با بقیه ارتباط دوستانه داشته باشه اما بلد نبود چطوری... کاش می تونستم درست رفتار می کردم تا حداقل یه گام مثبت در جهت بهسازی روحیه ی یک انسان برمی داشتم. ساده بود ، خیلی ساده ، گاهی رفتارهایی ازش سر می زد که از یه بچه ی ده دوازده ساله هم بعید می نمود. توقعات بیجا داشت و این موضوع ، من و خیلی های دیگه رو ناراحت می کرد ، دوستاش انگشت شمار بودن. بعد از مدت ها بهم زنگ زد ، حالش خوش نبود ، صداش آروم بود ، مکث های طولانی داشت، معمولا پای تلفن با مکثِ زیاد صحبت می کنه و مدتی طول می کشه تا بفهمم برای چی زنگ زده و ازم چی می خواد . این دفعه هم همین طور ، اجازه دادم خودش شروع کنه ، باز هم چیزاهایی گفت که به من ربطی نداشت ، این بار سعی کردم مهربون باشم ، واقعا تحملم کمه ، به حرفاش گوش کردم ، عجیب بود. خدایا چی کار کنم؟! چندین بار آدمایی سر راهم قرار گرفتن که باید براشون کاری انجام می دادم اما نتونستم . کمکم کن ...

+ نوشته شده در  پنجشنبه پنجم شهریور 1388ساعت 2:11  توسط نخ  | 

دستان کوچکم را در دستانت سخت فشردی ،

و من

ساده لوحانه با تو از عشق کودکانه ام سخن گفتم ،

و تو

زیرکانه با من هم گام شدی ،

و آنقدر ماهرانه نمایشت را اجرا کردی

که یقین کردم هر دو به سوی هدف مشترکی می خرامیم ،

و لحظه ای گمان نبردم

که عشقت صادقانه نیست ...

 

پ.ن : این مطلب حاصل فرایندهای ذهنی نویسنده است .

+ نوشته شده در  دوشنبه دوم شهریور 1388ساعت 13:42  توسط نخ  | 

جنبه

توی یه لیوان تا یه حدی میشه آب ریخت ، وگرنه سرریز میکنه ... از آدما هم نباید بیشتر از ظرفیتشون انتظار داشت . اول باید جنبه ی طرف مقابلو سنجید بعد باهاش وارد مذاکره شد! در غیر این صورت مشکلاتی پیش میاد که منجر به اختلاف میشه و حتی ممکنه به زخم تبدیل بشه و جبرانش سخت باشه، اگه حواسمون جمع باشه نه خودمون آسیب می بینیم و نه دیگران اذیت می شن ...

+ نوشته شده در  دوشنبه دوم شهریور 1388ساعت 0:59  توسط نخ  | 

گول

- آقا ببخشید ، گول دارید؟

-- نه خانوم محترم ، گول چیه؟

- یه موجوده با ویسکوزیته ی بالا ؛ مثل گریس ، مثل شیره که میمالن به سر...

فروشنده حساب کار دستش میاد که با کی طرفه ، تشر می زنه:

-- نه آبجی ، برو بذار به کاسبی مون برسیم.

دختر با چادر گل گلی از مغازه خارج شد ، تا عصر به چند جای دیگه هم سر زد اما جواب های یکسانی دریافت کرد... چند ماهی بود که حافظه ش به هم ریخته بود ، حرفای عجیب میزد ، دست خودش نبود ، روزی چند بار اینجوری می شد ، یهو یه چیزی به ذهن از کار افتاده ش می رسید و بلافاصله انجامش می داد ؛ اما بعد که به خودش میومد خجالت می کشید. گاهی خاطرات شیرینشو مرور می کرد که چقدر دور و برش شلوغ بود ... چقدر بهش خوش میگذشت ، چقدر دوست و رفیق داشت ؛ اما الآن دیگه همه ی دوستاش طردش کرده بودن به جز یکی ، ساحره ... که واقعا هم در سر و سامون دادن بهش جادو می کرد. هیچ وقت نفهمید چرا ساحره انقدر براش سنگ تموم میذاره ... شوهر ساحره بارها بهش گیر داده بود که انقد با این دختره ی خل و چل نپر! به زندگیت برس ، کار دست خودت میدیا ... اما زیر بار نمی رفت، یه چیزی تو نگاه همین دختره ی خل و چل - که روزگاری سر حال بود و خیلی ها در حسرت یه نگاهش بودن - می دید که در کمک به دوست قدیمیش مصمم ترش می کرد ، می خواست تا اندازه ای از عذاب وجدان ظلمی که در حق دوستش کرده بود و باعث شده بود این وضعیت اسف بارو پیدا کنه رها بشه ، اما نگاه معصومش ساحره رو رها نمی کرد ، شاید داشت با نگاهش بهش می گفت که از همه چی خبر داره ، ولی اونو بخشیده ...

+ نوشته شده در  یکشنبه یکم شهریور 1388ساعت 17:24  توسط نخ  | 

تولد

اونم یه آدمه مثل خودت ، آخه چرا ازش کناره گیری می کنی؟ یه نفر که قراره به زودی یه مسئولیت سنگین رو دوشش باشه ، قراره یه حس جدید پیدا کنه ، یه حس پاک ذاتی که از عمق وجودش نشأت میگیره...

چند روز پیش یه زوج جوونو دید که داشتن رد میشدن ، خانومه شکمش بالا اومده بود ، چندشش شد و به مسیرش ادامه داد . یه خانوم مسن که کنار دوستش نشسته بود با صدای بلند خطاب بهشون گفت "پسره" ، مرد جوون جواب داد "دختره"... یه دفعه حس خوبی بهش دست داد ، تولد... تولد یه موجود پاک مگه میتونه قشنگ نباشه؟!

+ نوشته شده در  شنبه سی و یکم مرداد 1388ساعت 0:45  توسط نخ  |